شمیم یاس
منو وبلاگ
نويسندگان
دوستان من

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است،

آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجا هستم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.

هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

ولی جنسش عوض نمی شود.

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم …

و تو مرا داری …برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد…

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای …

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی،

اما من حتی سر انگشتانی تو را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم.

می خواهم شاد باشی .

این را من می خواهم.

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم: و جعلنا نومکم سباتا

(ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود.

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!



پروردگارت

با عشق...

برچسب‌ها: خدا, نامه, انسان
| ۱۳٩٢/٩/٢۱ | | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | | شمیم یاس |
درباره وب


قلب من قالی خداست/ تاروپودش از پر فرشته هاست/ پهن کرده او دل مرا در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب/ برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من/ از تلاش آفتاب

سایر امکانات