شمیم یاس
منو وبلاگ
نويسندگان
دوستان من

جوان گفت:« زیارت بخوان.»

پیرمرد گفت:« سواد ندارم.»

جوان شروع کرد به خواندن. سلام داد به معصومین تا امام عسکری (ع) 

پرسید:« امام زمانت را می شناسی؟»

پیرمرد جواب داد:« چرا نشناسم؟» ... 

گفت:« پس سلام کن» 

مرد دستش را روی سینه اش گذاشت: 


«السلام علیک یا حجه بن الحسن العسکری» 


جوان لبخند زد: « و علیک السلام و رحمه الله و برکاته»


˙·٠•●❤ اللهم عـــجل لولیـــک الفــــرج 



برچسب‌ها: امام زمان, داستان, دعای فرج
| ۱۳٩٢/٢/۱٦ | | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | | شمیم یاس |
درباره وب


قلب من قالی خداست/ تاروپودش از پر فرشته هاست/ پهن کرده او دل مرا در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب/ برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من/ از تلاش آفتاب

سایر امکانات