شمیم یاس
منو وبلاگ
نويسندگان
دوستان من
حال یکی خیلی بد بود،رگ هایش پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت.دکتر او را دید به من گفت بیاورمش اتاق عمل. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم،مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده گفت: من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری.ما برای این چادر داریم می رویم،چادرم در مشتش بود که شهید شد. از آن به بعد در بدترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم.
راوی: خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس 

برچسب‌ها: چادر, حکایت, شهید
| ۱۳٩٢/۱/۱٩ | | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | | شمیم یاس |
درباره وب


قلب من قالی خداست/ تاروپودش از پر فرشته هاست/ پهن کرده او دل مرا در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب/ برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من/ از تلاش آفتاب

سایر امکانات