شمیم یاس
منو وبلاگ
نويسندگان
دوستان من

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/26969643045502321458.jpg

خاطره ای از حجت الاسلام قرائتی با چند مقدمه:
1- زمانی وضعیت مردم سامرا خیلی بد ، گرفتار ضعف و فقر بودند به صورتی که ضرب المثل شده بود که فلانی مثل فقرای سامرا است . آنها حمام نداشته و در رودخانه استحمام می کردند و تقریبا صددرصد اهل سنت بودند. 
2- آیه الله بروجردی قدس سره تصمیم گرفت حمام بزرگ و در کنار آن حسینه ای را برای شیعیان بسازند تا زیارت امام هادی علیه السلام نیز از مظلومیت بیرون بیاید. 
3- به پیروی از آن سیاست برای رونق زیارت امام هادی علیه السلام ، آیه الله العظمی خوانساری که در تهران بودند- به عده ای از طلبه ها پیغام داده و سفارش کردند که ماه رمضان آن سال روزها بخوابند و شبها در حرم امام هادی علیه السلام احیا بگیرند.
4- آیه الله العظمی شیرازی هم در راستای این سیاست ، عده ای از نیروهای حوزه را به سامرا فرستادند . به هر حال توفیقی بود که یک ماه رمضان من در آن مراسم بودم. 
در آن زمان فقر شدیدی به یکی از طلاب فشار آورده وبه امام هادی علیه السلام پناه آورده بود و کنار صحن آن حضرت ایستاد و عرض کرد : من مهمان شما هستم و محتاج و . . . 
می گوید : کمی ایستادم یک وقت آیه الله العظمی شیرازی از حرم بیرون آمد در صورتی که برخلاف رویه همیشگی که عبا به سر کشیده به طرف درب صحن می رفتند ، به طرف من آمده و مقداری پول به من داده و فرمودند : این کار به سفارش امام هادی علیه السلام است . شما دفعه اولتان است که گرفتار شده اید و به این درب پناه آورده اید ، ولی من بارها اینجا به پناه آمده و نتیجه گرفته ام . 
این داستان در ذهنم بود تا اینکه ازدواج کرده و با همسرم به مشهد مقدس رفتیم ، چند روزی گذشت ، پولم تمام شد . خواستم سجاده نماز را بفروشم ، خانم مانع شد . خواستم تسبیحم را بفروشم ، به قیمت کمی می خریدند. (مخفی نماند که من پول دو عدد نان بیشتر نمی خواستم) به حرم امام رضا علیه السلام رفتم تا زیارتنامه بخوانم ، کسی به من مراجعه نکرد. مایوس شدم، یک وقت به یاد داستان سامرا که قبلا گذشت افتادم ، آمدم کنار صحن امام رضا علیه السلام عرض کردم: 
یا امام رضا ! من مهمان شما و محتاج ، به شما پناه آورده ام ، شما اهل کرامت و بخشش هستید؛ ((عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم ))
بعد از چند دقیقه یکی از سادات که از دوستانم بود از راه رسید و گفت : آقای قرائتی ! شما کجا هستید ، من نیم ساعت است که به دنبال شما می گردم ؟ گفتم : برای چی ؟ گفت : روز آخر سفرم است و مقداری پول زیاد آورده ام ، گفتم بیایم به شما قرض بدهم که ممکن است احتیاج پیدا کنید . 
گفتم : فلانی ! همه اینها حرف است ، امام رضا علیه السلام شما را برای من فرستاده است . 


برگرفته از کتاب خاطرات حجت الاسلام قرائتی


برچسب‌ها: خاطرات, استاد قرا ئتی, جالب
| ۱۳٩۱/٩/٢۳ | | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | | شمیم یاس |
درباره وب


قلب من قالی خداست/ تاروپودش از پر فرشته هاست/ پهن کرده او دل مرا در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب/ برق می زند قالی قشنگ و نو نوار من/ از تلاش آفتاب

سایر امکانات